تبليغاتX
انسانیت با نون اضافه!!!
انسانیت با نون اضافه!!!
دل نوشته ها
نگارش در تاريخ دوشنبه دوازدهم دی 1390 توسط تنهاترین سردار

نگارش در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط تنهاترین سردار
یادداشت آخر یک تخریب‌چی قبل از شهادت

خبرگزاری فارس: امشب شب معراج، شب پرواز، شب دیدار با مهدی(عج)، شب ایمان، شب فداکاری، شب ایثار، شبی که گل های محمدی برچیده خواهندشد. شب جویبارهای خون الله، الله، الله.

خبرگزاری فارس: 
یادداشت آخر یک تخریب‌چی قبل از شهادت

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، شهید حسن جدی یکی از رزمندگان گردان تخریب لشکر سید الشهدا می باشد که در عملیات بیت المقدس در تاریخ یکم بهمن ماه  1366 به شهادت رسید. تخریب چی کسی است که هر لحظه باید خود را برای شهادت آماده کرده باشد. این مطلب نوشته ای است که این شهید در آخرین شب حیات خود به نگارش در آورده است:


اکنون آخرین فرصت های دنیاست، آخرین لحظات است. شاید که آخرین روز عمر ما نیز باشد و امشب باهمه شب های دیگرفرق دارد. امشب آسمان ها خون خواهند گریه کرد. ستارگان با همه فروغ و روشنایی شان مرواریدهای خونین را خواهند برچید. امشب شب حمله، شب ازخودگذشتن، شب هدیه دادن. خداوندا هدیه اینجانب رابپذیر.

امشب شب معراج، شب پرواز، شب دیدار با مهدی(عج)، شب ایمان، شب فداکاری، شب ایثار، شبی که گل های محمدی برچیده خواهندشد. شب جویبارهای خون الله، الله، الله.

همه وسایلشان را آماده کرده اند و آماده رزم می باشند و گروه گروه و دسته دسته به محل های از پیش تعیین شده حرکت می کنند.
هر گروه ماموریت خاص خود را آماده انجام دادن هستند. ماهم از گردان تخریب ماموریت به مهندسی یافته ایم تا معبری میان میدان های مین بزنیم و یا احیانا معبر را گشادکنیم.

آرامشی عجیب سراسر قلب ها را فرا گرفته است، گویی که آرام تر از این ممکن نیست. همانا یاد خدا قلب ها را آرام می کند.

سبحان الله، الله اکبر، لااله الا الله

گهگاهی درمیان اینهمه هیاهو یادخانه می افتم، یاد خانواده عزیزم، یاد مادر، مادری که همیشه برایم زحمت می کشید و من هرگز جبران زحمت هایش را نتوانستم بکنم. وقتی که به یاد رنج های زندگی اش می افتم آب های قلبم شروع به باریدن می کند. همه دریاهای قلبم را پر می کند.
نه، نه، هرگز از یادم نمی روی مادر. ای پدر، ای خواهر، ای برادرم حتی هحرت از این دنیای فانی هم نمی تواند فاصله بین من و شما عزیزان ایجاد کند. اما با وجود این همه درد و رنج ها و این همه گرفتاری ها وقتی که به اسلام فکری می کنم می بینم که درد اسلام بالاتر از اینهاست.بنابر این بار دیگر عاجزانه از شما عزیزانم و همه فامیل های عزیزم می خواهم که در شهادت من گریه نکنید و غمگین نشوید. گریه برای اسلام باشد. گریه برای گرفتاری مسلمین باشد و می گویم که اگر برای من اشک بریزید. قلبم راشکسته خواهیدکرد.

حسن جدی 1/11/66


برچسب‌ها: دفاع مقدس, شهدا
نگارش در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط تنهاترین سردار
نوجوانی که نود و سه ترکش را یک جا نوش جان کرد

خبرگزاری فارس: باید تحمل کنم. پرستار می‌نشیند. حرف می‌زند. عکس‌های رادیولوژی را در می‌آورد. ترکش‌ها را می‌شمارد: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده و... با دقت می‌شمارد؛ نود و سه تا دقیق.

خبرگزاری فارس: 
نوجوانی که نود و سه ترکش را یک جا نوش جان کرد

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت»خبرگزاری فارس، دلاوری که بزرگ مردان تاریخ ایران در دوران نوجوانی خود در سال های دفاع مقدس، لحظات نابی از خود به جای گذاشتند. یکی از آن دلاورمردان «غلامعلی نسائی» است که در این مطلب تنها بخش کوتاهی از خاطرات خود را به یادگار برایمان ارسال نموده است:



در آواز طولانی نیزار، پسرکی بودم کوچک، چشنده عشقی بزرگ. پانزده ساله بودم. از خاطره مجنون، دل به خطر زدم. تازه از کردستان برگشته بودم. چند روزی از شب عید نگذشته که مرا خواندند. روز پنجم فروردین ۱۳۶۱ به عنوان نیروی رزمی بسیجی به منطقه اعزام شدم؛ خداحافظ رفیق! دیدار در بهشت!

با گردان عطش، گردان خط‌ شکن همراه شدم که به نقطه معهود می‌خرامید. رمز عملیات «یا علی»‌. الله‌اکبر.

شب از نیمه گذشته بود. گردان دل به خطر زده، درون معبر در انتظار رمز عملیات است.
ناگهان رمز را فریاد کردند: «یا علی! یا علی‌بن ابی‌طالب!». آسمان گشوده شد. ملائک در انتظار پرستو های عاشق تا به رسم عاشقی، گردان عطش را به فراسوی آسمان ره بنمایند؛ و تا عرش همراهی‌شان کنند.
گلوله‌های سرخ، هجوم آتشبارها، ناله سخت مسلسل و خرناسه تانک‌ها؛ گویی زمین و آسمان در ناگهانی محض پیچیده شد. دل به خطر زدیم و با یاد علی(ع) در محاصره مین‌ها با آن همه حجم سنگین آتش، مجال و فرصت را از دشمن گرفتیم. دشمن غافلگیرانه سقوط کرد. خاکریز اول فتح شد و صبح ظفر دمید؛ روشنایی روز و عراقی‌ها اسیر دست رزمندگان گردان خط‌شکن؛ منطقه عملیاتی پادگان حمید؛ پشت سر، نیزار و رودررو هویزه و خرابه‌هایش.
بچه‌ها سنگرهای عراقی‌ها را پاکسازی کرده بودند. ظهر شد. هوا بیقرارتر از ما بود. گردان، گروهان شده بود. کم‌کم گرمای هوا و تشنگی ما را به فراست انداخت؛ قمقمه‌ها خالی و شکم‌ها گرسنه بود.

ـ آقا پس این گردان پشتیبانی چه شد؟

بی‌سیم‌چی با نگرانی و دلهره داد می‌زند؛ فرمانده مخاطب اوست:

«گردان در محاصره است». از قرارگاه می‌گویند نمی‌شود تدارکات آورد. می‌گویند هر چه می‌توانید در خوردن و مصرف گلوله‌ها قناعت کنید.

یکی داد زد: چه خوب شد. این یکیش عالیه. قناعت می‌کنیم؛ نه گلوله می‌خوریم، نه ترکش خمپاره!

لب‌ها کم‌کم تَرَک می‌گرفت. شکم‌ها گرسنه. ساعت چهار شد. عصر پر تلاطمی بود. یکی داد زد: تانک، تانک! بچه‌ها عراقیا اومدن.

صدایی دیگر گفت: خدای من! به اندازه تک تک ما تانک‌های عراقی صف کشیده است سمت ما.

فرمانده گردان دائماً دور خودش می‌چرخید: آرپی‌جی‌زن‌ها! باید با هر گلوله یک تانک شکار کنید!

حدود سی تا گلوله آرپیچی بیشتر نداشتیم. آتش از زمین و آسمان روی ما می‌ریخت. شانس ما مرداب و نیزار بود. عراق هرچه خمپاره می‌ریخت، توی مرداب فرو می‌رفت. ترکش‌ها به ما نمی‌رسیدند. سه ساعت زیر آتش سنگین دشمن بودیم. هوا داشت تاریک می‌شد. بچه‌ها تانک‌ها را زدند. عراقی‌ها گریختند. شب شد. در میان نیزارها گم شده بودیم. فرمانده به روی خودش نمی‌آورد که در محاصره هستیم. تشنگی بیداد می‌کرد. جای امنی پناه گرفتیم. ساعت ده شب بود. دور و برمان همه نیزار. اصلاً توی تاریکی نمی‌دانستیم از کجا آمدیم و کجا هستیم. خسته، تشنه و گرسنه؛ نه آبی، نه غذایی. همه کنار خاکریز دراز کشیدیم. فرمانده دسته‌مان کنار من بود. از خستگی خوابم برد...
همه خوابیدند. ناگهان با صدایی مهیب، سرم بلند شد و محکم به زمین خورد. نفهمیدم چه بود. چشم باز کردم. دیدم از آسمان چیزی به طرفم می‌آید. چند ثانیه‌ای فکر کردم که آن چیست. ناگهان آتش گرفتم. تمام تنم سوخت؛ خمپاره شصت بود که بی‌صدا بین من و فرمانده منفجر شد. خواستم بلند شوم که از سوز درد، داد زدم «یا حسین». و خمپاره دوم دست راستم را ربود. تمام سمت راست بدنم پاره‌پاره شد. ایستاده بودم. فریاد می‌زدم «یا حسین! یا زهرا!».

یک گلوله به پهلویم خورد. افتادم. دردی شدید تمام وجودم را پر کرده بود. فریاد می‌کشیدم، اما خیلی زود، آرامشی عجیب وجودم را فرا گرفت؛ آرامشی مانند خزیدن در دامن مادر و خفتن. احساس عجیبی به من دست داده بود. تنم می‌سوخت، دستم پاره‌ پاره شده بود. ناله بچه‌ها بلند بود و حدود سی نفر در دم شهید شدند. دشمن پشت سرهم می‌زد. قیچی‌مان کرده بود. ساعت ده شب بود. خدایا! اینجا راهی نیست که بشود...

بچه‌ها شهدا را همان ‌جا دفن کردند. نمی‌شد حرکت کنیم. زخمی افتاده بودم. می‌نالیدم: «یا زهرا»، «یا حسین»، «یا قمربنی‌هاشم». دستم قطع شده بود. درد شدیدی داشتم. هیچ وسیله امدادی نبود. تنم می‌سوخت. تشنگی امانم را بریده بود. دلم گرفته بود. های‌های گریه می‌کردم؛ نمی‌دانم از غربت بود یا از درد. صدها ترکش در بدنم بود و تنم با ترکش سرخ سوراخ‌سوراخ شده بود.
فرمانده حیران بود؛ نمی‌دانست با جنازه من چه کند. دور و برمان را عراقی‌ها گرفته بودند. شهدا را دفن کرده بودیم تا به دست عراقی‌ها نیفتند. من تنها زخمی گردان بودم. بچه‌هایی که سالم بودند از معرکه رفته بودند. من بودم و حدود ده نفر دیگر که هیچ کدامشان نمی‌توانستند کاری بکنند.

سه ساعت گذشته بود. یکی آمد کنارم و مرا توی بغلش گرفت. تنم یخ شده بود، اما او بدنش داغ بود که به من آرامش می‌داد. ساعتی را در آغوش او مثل بچه‌ای در بغل مادرش، احساس آرامش داشتم. او خسته شد. رفت آب بیاورد. خیلی تشنه بودم. لبم ترکیده بود و زبانم به کامم چسبیده بود. نمی‌توانستم حرف بزنم. فرمانده آمد بالای سرم. کنارم نشست. آرام و بیقرار، دستش را گذاشت روی چشمم و شروع کرد به تلقین خواندن. شنیدم کسی گفت: نه، تمام نکرده. فهمیدم در انتظار شهات من هستند تا دفنم کنند و بروند.
نمی‌توانستند تکانم بدهند. تمام بدنم از هم گسسته بود. فرمانده گیج بود. آمد بالای سرم و آرام گفت: هی پسر! تکلیف خودتو روشن کن. می‌خوای بمونی یا بری؟ شنیدم. فهمیدم و با سر اشاره کردم به آسمان که دلم می‌خواهد بروم. متنفر بودم از زمین. خندید و گفت: خدا را شکر، ان‌شاءالله. ما هم منتظریم. سعی کردم بخندم.
لبخند کوچکی زدم. ناگهان بغضم ترک برداشت و اشکم جاری شد. خم شد و صورتم را بوسید. گفت: شرمنده‌ام. نمی‌توانم کاری بکنم. می‌دانم خیلی درد داری. نشست کنارم و زیارت عاشورا را زمزمه کرد. من هم توی دلم با حسین(ع) نجوا می‌کردم: آخر حسین جان! اینجا عاشوراست...

تشنگی‌ام به وسعت دریا بود. از آن شب دیگر میلی به آب ندارم؛ آب نمی‌نوشم. هیچ کس نمی‌تواند حس من را بفهمد. نمی‌تواند غربت و درد و تشنگی را بفهمد. آخر سر یک حاجی‌ای داشتیم که واقعاً مرد بود. گفت: غصه نخور. خودم می‌برمت.

مرا روی زمین می‌کشید. نمی‌توانست بلند شود. قدش از خاکریز می‌زد بالا. تن پاره پاره‌ام را روی خاک می‌کشید. داد می‌زدم... توجه نمی‌کرد. مرا برد توی کانال، یک جای امن. دو نفر دیگر آمدند و بلندم کردند. راه افتادند. می‌ایستادند. یکی‌شان گفت: راه ازین طرفه. یکی دیگر گفت: نه، از این طرف باید بریم.
حیران توی نیزارها و از همه طرف در محاصره بودیم. یا حسین ‌گویان راه افتادند. هنوز چند قدم نرفته بودیم که رضا مرا رها کرد روی زمین. دوباره سوختم. خواستم داد بزنم که فریاد رضا را شنیدم که «یا زهرا، یا حسین» گفت و افتاد. رضا شهید شد. در دل گفتم: «ای خدا! تو داری با من چه می‌کنی؟ مگر من چه کردم؟ جرمم چیه؟ چرا رضا شهید شد و...»

زخمی و خونین تا طلوع صبح نالان افتاده بودم. آفتاب زده بود. می‌شد راه را تشخیص داد. توی دشت بودیم، اما نه؛ میدان مین بود و مرداب. راه ماشین رو نبود. باید چند کیلومتر توی معبر و کناره‌های خاکریز می‌رفتیم تا به جاده می‌رسیدیم.
حدود ده صبح بود که بچه‌ها به هر سو می‌دویدند و داد می‌زدند: عراقی‌ها، عراقی‌ها اومدن.
مرا گذاشتند روی برانکارد و حرکت کردند. چند قدمی رفتیم که صدای سوت خمپاره آمد. مرا انداختند روی زمین. داد زدم. آنها فقط سوت خمپاره را می‌شنیدند. دوباره بلند شدند. چند قدمی دیگر سوت خمپاره. درد داشت امانم را می‌برید. داد می‌زدم: مرا نبرید. شما رو به خدا نمی‌خوام...
گریه می‌کردم. ناله می‌کردم. قسم می‌خوردند که دیگر نمی‌اندازندم؛ اما وقتی صدای سوت خمپاره می‌آمد، پرتم می‌کردند. شاید توی مسیر تا نزدیک جاده برسیم، پنجاه بار انداختندم زمین. یک تویوتا آمد، پر از شهید. مرا انداختند روی شهدا. تویوتا از ترس گلوله ها به سرعت باد می‌رفت. به این طرف و آن طرف پرت می‌شدم. تنم مثله شده بود؛ پاره پاره بودم.
ساعت دهِ شب قبل تا ظهر روز بعد ترکش خورده بودم. دستم هم قطع شده بود. سرانجام تویوتا پس از طی مسافتی طولانی در کنار تلی خاکی ایستاد.
شهید شمسی، فرمانده گردان امداد آمد و از راننده پرسید: چند شهید عقب ماشینه؟ گفت: نمی‌دانم. نای پلک زدن نداشتم. شهید شمسی نگاهی به ما انداخت و دست در گردنم کرد و پلاکم را بیرون کشید. نصفش را شکست و آرام چشمم را بست و روی پیشانی‌ام را دست کشید. گمان کرده بود شهید شده‌ام. نمی‌دانم چرا حس نکرد تنم هنوز گرم است! اسم مرا به عنوان شهید ثبت کردند. خبر شهادت مرا به خانواده‌ام دادند. بعدها گفتند که خانواده‌ام برایم مجلس عزا گرفتند؛ حتی نوار صوتی آن مجلس عزا را بعدها شنیدم.
شهید شمسی با شهدا وداع کرد و تویوتا حرکت کرد؛ به سرعت باد توی خاکی‌ها می‌رفت. کنار سنگر امداد ایستاد. پرستاران سفید پوش کنار در سنگر منتظر بودند. راننده پیاده شد. نگاهی به ما انداخت و با چفیه پیشانی‌اش را خشک کرد و آهی کشید و گفت: اینها همه شهید هستن. پرستاری تن سنگینش را کشید بالا و آمد روی سر ما و بچه‌های کنارم را نگاه کرد. دستش را گذاشت روی نبض کناری من و آه کشید و داد زد: الله‌اکبر! زنده است. بعد مرا کنار زد تا او را بلند کند. تکانی خوردم. خشکش زد. آرام دستش را برد روی قلبم.
من فقط می‌دیدم، اما حتی نمی‌توانستم پلک بزنم. اول مرا بغل کرد. شده بودم مثل بچه‌ای شش ماهه. فقط مردمک چشمم توان چرخیدن داشت. نای ناله هم نداشتم. مرا داخل سنگر برد و هرچه وراندازم کرد، نمی‌دانست از کجا باید شروع کند. اولین کاری که کرد، تکه‌ای پنبه را خیس کرد و به لبم مالید؛ انگار به من یک دریا آب خورانده باشند. لبم از تشنگی تَرَک تَرَک شده بود؛ خشک خشک خشک. همین‌طور نگاهم می‌کرد. پرسید کی زخمی شدی؟ وقتی چشمم را بستم و باز کردم، فهمید.
گفت: دیشب؟ توی نیزارهای طلاییه؟ با ابرو اشاره کردم که بله. انگار یادش رفته بود که من درد دارم. همین‌طور هاج و واج نگاهم می‌کرد. ناگهان یک توپ خورد روی سنگر. همه جا لرزید. خم شد روی تنم تا از من محافظت کرده باشد. صدای فریاد آمد: تخلیه کنید! مجروحین را تخلیه کنید! مرا بغل گرفت و آورد بیرون و برد توی آمبولانس و حرکت کردیم به طرف اهواز.
ساعت دو بعد از ظهر رسیدیم بیمارستان جندی شاپور اهواز. کف سالن مرا خواباند. سِرُم به من تزریق کردند. تنها چیزی که می‌طلبیدم، فقط آب بود. ناله می‌کردم: تشنه‌ام. تشنه‌ام. تشنه‌ام. آب آب آب آب...
یک ساعت بعد ما را با هواپیما به شیراز منتقل کردند؛ بیمارستان شهید فقیهی. هوا تاریک بود که مرا به اتاق عمل بردند و من دیگر چیزی نفهمیدم.
نصف شب بود که چند پزشک و پرستار دوره‌ام کرده بودند. دکتر پرسید: خوب خوابیدی؟ با اشاره جواب دادم. پرسید: می‌دونی چند وقته که خوابیدی؟ نمی‌توانستم جواب بدهم. دکتر گفت: بیست و دو روزه که خواب عمیق کردی!
توی کما بودم. برای همین هم دورم حلقه زده بودند...

با صدای پای پرستار از خواب بیدار می‌شدم. تمام تنم حفره حفره بود. پرستار با تشت آبی می‌آمد که سوزناک بود و مجبور بود ناله‌های مرا تحمل کند. چون باید تمام سوراخ‌های تنم را ضد عفونی می‌کرد و باید آب اکسیژنه را می‌ریخت روی زخمم که هزار برابر از نمک سوزنده‌تر بود. جیغ می‌زدم. فریاد می‌زدم. تنم می‌لرزید.

ـ پرستار! درد دارم. می‌سوزم. می‌سوزم. دستم را قطع کنید.

پرستار به سختی تحمل می‌کرد، اما من سخت‌تر از او باید تحمل می‌کردم. آمپولی به من می‌زد که تا عمق وجودم می‌سوخت. وقتی صدای پای پرستار توی اتاق می‌پیچید، تپش قلب من با صدای پایش یکی می‌شد. قلبم تندتر از پای پرستار شروع به تپیدن می‌کرد. تنم به شدت می‌لرزید.

ـ خدایا! این همه تحمل برای یک نوجوان سخت نیست؟

نه، من نمی‌ترسم، نمی‌هراسم، می‌دانستم عاشقی این است. باید تحمل می‌کردم. می‌گفتم: این اول راه است. تازه شروع شده. آخرین دوران رنج، اینجا به حقیقتی محض رسیده است. باید من مرد تحمل باشم.
پرستار وارد می‌شود. چهره‌اش سرخ است و با لهجه شیرازی می‌خواهد حواسم را پرت کند. می‌خواهد دوباره جیغ نزنم. می‌گویم: تو را خدا نمی‌شه ولم کنی؟ بگذار تنم بپوسه. بگذار بمیرم.

پرستار سرنگی را از جیبش بیرون می‌آورد. وای! باز به رگ‌هایم؟ مگر این چیست که این‌همه درد دارد؟ دستم را محکم می‌چسبد و سوزن را فرو می‌کند. مایع در خونم می‌جهد و درد آغاز می‌شود. وقتی در رگ‌هایم دور می‌زند، دردم شدیدتر می‌شود. داد می‌زنم: یا زهرا! یا زهرا! یا حسین! یا حسین! سوختم. سوختم.
دقایقی چند دستم را می‌چسبد. می‌داند نمی‌گذارم پنجه‌های خرد شده‌ام را در آب زهراگین فرو کند. پرستاری دیگر به کمکش می‌آید. تمام وجودم می‌لرزد. داد می‌زنم: یا حسین! یا زهرا! یا زهرا! سوختم. خدا! خدا سوختم.
حس می‌کنم همه آسمان آتشی شده و در تنم ریخته است.
پرستار گوشه مقنعه‌اش را می‌گیرد. نمی‌خواهد بروز دهد که اشکش درآمده. می‌داند این درد کشنده است و تحملش برای یک نوجوان سخت است؛ اما لبخندی از سر غم می‌زند. می‌گوید: دلاور! این که گلوله نیست. آب است. البته کمی درد دارد.
او طعم گلوله را نچشیده است، ولی من می‌دانم چه می‌گوید. درد گلوله کم‌تر است، اما او باورش نمی‌شود. کارش که تمام می‌شود تشتی از خون را با خود می‌برد. تمام تنم می‌لرزد. می‌لرزم. می‌گویم: پرستار! سردم است. یخ کردم. خدا! یا زهرا! یا زهرا! یا حسین!
می‌دود پتو می‌آورد. کم‌کم گرم می‌شوم. تمام تنم پر از حفره است؛ حفره‌هایی به عمق پنج تا ده سانتی‌متر. هنوز دستم را ندیده‌ام. نمی‌دانم چه خبر است، اما از دردش می‌دانم که اوضاع بدی دارم. باید تحمل کنم. پرستار می‌نشیند. حرف می‌زند. عکس‌های رادیولوژی را در می‌آورد. ترکش‌ها را می‌شمارد: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده و... با دقت می‌شمارد؛ نود و سه تا دقیق...


نویسنده: غلامعلی نسائی


برچسب‌ها: دفاع مقدس, شهدا
نگارش در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط تنهاترین سردار
گفتگو با مادر شهید حسن باقری-2
ولی فقیه سرباز بی‌سواد نمی‌خواهد

خبرگزاری فارس: مادر شهید باقری گفت: ولی فقیه، سرباز بی‌سواد نمی‌خواهد. ایشان کنکور اولی که می‌دهد با اینکه زیاد نخوانده بود اما هشت تا دانشگاه معتبر قبول می‌شود.

خبرگزاری فارس: 
ولی فقیه سرباز بی‌سواد نمی‌خواهد

به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، شهید غلامحسین افشردی روز سوم شعبان برابر با 25 اسفند 1334 در تهران به دنیا آمد.
ایشان بعد از پایان دوران مدرسه سال 1354 در رشته دامپروری دانشگاه ارومیه پذیرفته می شود که البته به دلیل مخالفت با رژیم طاغوت از دانشگاه اخراج می‌شود.
غلامحسین خرداد ماه 1358 دیپلم ادبی می گیرد و در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول می شود. در این میان خبرنگاری در روزنامه جمهوری اسلامی از او یک انسان ریز بین می سازد. افشردی اوایل سال 1359 به عضویت سپاه در می آید و در واحد اطلاعات مشغول خدمت می شود. در این واحد بود که نام مستعار «حسن باقری» برایش انتخاب می شود.

حسن باقری اول مهر ماه 1359، همراه تعدادی از پاسداران راهی جبهه های جنوب می شود. از اقدام های مفید شهید باقری، تشکیل بایگانی اسناد جنگ، ترجمه اسناد و شنود بی سیم دشمن است.

وی در دی ماه 1359 به عنوان یکی از معاونان ستاد عملیات جنوب انتخاب می شود و در شکست محاصره سوسنگرد، فرماندهی عملیات امام مهدی (عج) را می پذیرد.
شهید حسن باقری بعد از قبول مسئولیت های خطیری در جنگ سرانجام در حالی که سمت قائم‌مقامی فرماندهٔ نیروی زمینی سپاه را عهده دار بود در تاریخ 9 بهمن 1364 مزد زحماتش را از معبود خویش گرفت و به شهادت رسید.


آنچه خواهید خواند بخش دوم از گفتگویی است با مادر شهید حسن باقری.


* بهانه‌شان برای اخراج شهید باقری از دانشگاه، درگیری با اساتید بود؟

*جواب: نخیر! در نمراتش دستکاری کردند و به اسم اینکه مشروط شده عذرش را خواستند. بعدها آن رشته را رها کرد و در رشته قضایی دانشگاه تهران قبول شد، یک ترم هم درس خواند...

* که انقلاب فرهنگی شد.

*جواب: و بعد هم جنگ، الان یک چیزی یادم آمد، بگویم؛ ایشان همیشه پایه‌ای تحقیق می‌کرد. منبع تحقیقاتش هم علمای بزرگ بودند. کتاب‌های معتبر بودند. سر همین برخلاف خیلی از خانواده‌ها که مثلا امام را والدین به جوانان شناساندند، در خانواده ما این شهید باقری بود که امام را به ما شناساند. او بود که ما را با زیر و بم انقلاب آشنا کرد. او بود که از مملکت برای ما می‌گفت. او مرجع بود. اول بار که امام را دید، گفت: «مادر! من وقتی چشمم به امام افتاد، از خود بی‌خود شدم.» این قدر مجذوب شده بود.
بله! مقلد و مرجع خوبی بود، مقلد امام، مرجع ما، مرجع خیلی از جوانان. چنان به امام عشق می‌ورزید که وقتی ایشان دستور دادند، حصر آبادان باید شکسته شود یک بار آمد خانه و با شور خاصی گفت: هرجور شده فرمان امام را اجرا می‌کنیم. همیشه همین‌طور بود. اگر یک عملیات به نتیجه نمی‌رسید، می‌گفت: من بروم الان به امام چه بگویم؟ نمی‌رفت خدمت امام، مگر اینکه حرفی برای گفتن داشته باشد. مگر اینکه دست‌شان پر باشد. یاران امام، سربازان ولی فقیه، فرقی نمی‌کند؛ الان هم باید همچین باشند. ولی فقیه، سرباز بی‌سواد نمی‌خواهد. ایشان کنکور اولی که می‌دهد با اینکه زیاد نخوانده بود اما هشت تا دانشگاه معتبر قبول می‌شود. از میان آن همه دانشگاه، ولی ارومیه را انتخاب می‌کند. برای چه؟ برای اینکه از تهران دور باشد، بی‌زار بود از مظاهر زننده تهران و خیلی از شهرهای بزرگ. حتی آن رشته هم مورد علاقه‌اش نبود، ولی سالم ماندن خودش برایش بیشتر اهمیت داشت تا اینکه در چه رشته‌ای درس بخواند.

*چه رشته‌ای بود؟

*جواب: کشاورزی. مقصود اینکه به تربیت بیشتر از تعلیم اهمیت می‌داد؛ اول تهذیب، بعد تحصیل. سر همین با اینکه می‌توانست مثل خیلی‌ها بماند و به درسش ادامه بدهد، رفت جبهه. از همان روز اول جنگ هم رفت جبهه. یعنی قبل از اینکه سپاه تاسیس بشود، سپاهی بود. قبل از اینک بسیج تشکیل بشود، بسیجی بود. این را هم بگویم که در تمام مدت جنگ، فقط پنج روز برای مراسم عروسی‌اش به مرخصی آمد؛ همین.

* می‌شود گفت: باقری، جنگ را زندگی می‌کرد.

*جواب: همین‌طور بود. بعد از جنگ بیگانگان به ایران، ایشان بیش از زندگی، جنگ می‌کرد؛ یا به قول زیبای شما، جنگ را زندگی می‌کرد.

* روابط عاطفی شما با فرزندتان در مدت جنگ، هیچ سدی پیش پای ایشان درست نمی‌کرد؟

*جواب: بارها می‌شد، ماه‌ها او را نمی‌دیدم. سخت هم بود. ولی نه از ایشان، نه از هیچ کدامشان ممانعت نمی‌کردم. در عملیات فتح‌المبین، همه مردان خانواده ما رفته بودند؛ حاج آقا، دامادمان و سه تا از پسرهایم.

* پسر کوچک‌تان که آن موقع نباید سنی می‌داشت.

*جواب: چهارده سالش بود ولی رفته بود. جنگ که سن و سال نمی‌شناسد. بخواهی، می‌توانی بروی. مهم این است که بخواهی. جایی هم که اینها بودند، خیلی محتمل بود هیچ‌کدامشان برنگردند. البته همه اینها هم برنمی‌گشتند. باز می‌ارزید، اصلا ما مال خودمان نیستیم که. ما مال خداییم. خدا هرچه صلاح بداند آن پیش می‌آید. ما که نباید علاقه فرزند را فدای خواست خدا بکنیم؛ شهید ما به خدا نزدیک‌تر بود یا ما؟ خدا بیشتر از او حق داشت یا ما؟ اینها هم که می‌گویم شعار نیست. آرمانگرایی نیست. من کنج دنجی که نشسته‌ام؛ با همه این سختی‌ها خو کرده ام. با ذره ذره این دردها انس گرفته‌ام. اما همه اینها می‌ارزد. ناقابل است اما می‌ارزد. ما نه تنها ممانعت از جبهه رفتن ایشان نمی‌کردیم، بلکه فضای خانه را برای بهتر جنگیدن، و راحت‌تر جنگیدن‌شان هم فراهم می‌کردیم. مثلا برای اینکه یک وقت نگران زن و بچه‌شان نباشند خودم مرتب پیش‌شان می‌رفتم و سر می‌زدم یا آنها می‌آمدند اینجا. به هر حال جنگ بود دیگر، جنگ بود و هزار جور قصه قشنگ. جنگ بود و غصه‌های رنگارنگ.

* شهید باقری، پله پله در سپاه بالا آمد و اصلا بنیانگذار اطلاعات سپاه بود. بفرمائید ایا با این ترفیع درجات، در رفتار و سکنات ایشان تغییری به وجود می‌آمد؟

*جواب: تغییر به این معنی که تواضع‌شان را از دست بدهند، خیر. به این معنی که جدیت‌شان بیشتر بشود، بله، خیلی هم ما نمی‌دیدیم دیگر. مگر چند بار بعد از جنگ ایشان را دیدیم؟ هر وقت هم که می‌آمد، برای کار بود. یعنی برای ماموریت اداری برمی‌گشت تهران. مرخصی، همان پنج روزی بود که خدمت‌تان گفتم.

* می‌شود ۲۹ ماه جنگ، ۵ روز مرخصی؟

*جواب: بله! در کدام مکتب چنین انسان‌هایی یافت می‌شود؛ جز در مکتب اسلام؟ جز در مکتب امامت؟ به تهران که می‌آمد اول می‌رفت پیش امام؛ البته اگر خبر خوش برای ایشان داشت. آخر شب ساعت دوازده - یک خانه پیدایش می‌شد. اغلب هم همراهش فرماندهان و بسیجیان بودند. خیلی مهمان‌دوست بود. خیلی معاشرتی بود؛ قلب، یکی بود، ما آن قدری او را نمی‌دیدیم که ده دقیقه اگر با هم بودیم، یا علی بود. یک طوری هم رفتار می‌کرد که کسی نمی‌دانست در سپاه چه پست و مقامی دارد. ما خودمان هم نمی‌دانستیم.  از بس تودار بود. از بس متواضع بود. البته یک چیزهایی به هر حال لو می‌رفت. مثلا یک بار که مجروح شده بود، ظاهرا پشت رل بود از فرط خستگی خوابش می‌برد و به شدت تصادف می‌کند. منظور اینکه خودش رانندگی می‌کرد. راننده قبول نمی‌کرد. در این قید و بندها نبود. بعد از مجروحیت، او را می‌برند اصفهان و دوستانش زنگ می‌زنند، پدرش می‌رود اصفهان با هواپیما برمی‌گردند تهران و در بیمارستان شریعتی بستری‌اش می‌کنند. بعد هم که آمد منزل آن قدر این و آن رفتند، آمدند که بو بردیم یک پست و مقامی گرفته. بعد از مجروحیت هم، هنوز خوب نشده بود دوباره برگشت. به ایشان گفتم؛ مادر! با این وضع که آخر ناجور است. شما از سردرد نمی‌توانی سرپا بایستی، چه جوری می‌خواهی در برابر دشمن بایستی؟ جواب داد: مادر! دوست‌ داری که من اینجا کنار شما استراحت بکنم، و در همان حال رزمنده‌های ما شهید بشوند؟ من دیگر هیچی نگفتم. خدا روحش را شاد بکند؛ یک جوان بسیجی‌ای بود که بعدها شهید شد. ایشان از مقام شهید ما باخبر بود. بعدها مشخص شد ایشان هر شب دو سه نفر را بسیج می‌کرد که تا صبح در محل گشت بزنند تا مبادا به ایشان گزندی برسد. یک بار هم اتفاقی افتاد که مرا به شک انداخت. در خانه میدان خراسان بنایی داشتیم، بخشی از در خانه، شیشه مشجر به کار رفته بود. ایشان به من گفت: حتما باید در سرتاسر آهنی بشود. آنجا هم من یک خورده شصتم خبر داد که ایشان باید مقامی داشته باشد. یادش به خیر! هر وقت به ایشان می‌گفتیم؛ «آخرش هم نگفتی در سپاه چه کاره هستی»، می‌گفت: هیچی، می‌پلکیم!

* از آخرین دیدارتان با شهید باقری بگوئید؛ احساس می‌کردید دیدار آخرتان باشد؟

*جواب: یک بیست روزی ماموریت پیدا کرده بود که بیاید تهران. هنوز این مدت تمام نشده، دوباره خواستندش که برگردد منطقه. وقتی داشت می‌رفت دم در، من از پشت، همین‌طور بی‌هوا قد و بالای ایشان را نگاه کردم. بلاتشبیه، بلاتشبیه، بلاتشبیه، می‌گویند؛ وقتی حضرت علی‌اکبر می‌خواست به میدان برود، امام حسین(ع)، به شکل عاشقانه‌ای ایشان را نگاه می‌کردند. انگار همچین حالی داشتم. البته ما کجا و آنها کجا، که خاک زیر پایشان هم اگر بشویم افتخار می‌کنیم، ولی خب، من با یک حسرتی از پشت سر، ایشان را برانداز می‌کردم؛ اصلا هر موقع می‌رفت، اجازه نمی‌داد ببوسمش، آخرین بار، گفتم؛ چرا ممانعت می‌کنی، یعنی من این قدر حق ندارم که صورت شما را ببوسم؟...‌[بغض می‌کند]... اجازه داد صورتش را ببوسم...
شنیده بودم بچه‌ها پشت سرش نماز می‌خوانند. یک بار به او گفتم؛ اجازه بده من هم پشت سر شما نماز بخوانم. همچین انگار دوست نداشت. کراهت داشت... یک بار اجازه داد؛ همان اواخر. خلاصه، آخرین دیدار همان بود و بعد هم، بعد از ۲۰ روز خبر شهادتش را آوردند.

*چگونه؟

*جواب: طبق فرموده قرآن، گاهی اوقات یک چیزهایی به مادر وحی می‌شود. در آن ۲۰ روز، خانواده ایشان منزل ما بودند. یک روز که بچه‌اش را داشتم بازی می‌دادم، توی بغلم بود. خیلی هم بچه شیرینی بود. الان هم جوان خوبی است. خیلی خوب. واقعا هم خدا یک جوان را از ما گرفت. یکی مثل خودش را به جایش برای ما گذاشت... من این را همین‌طوری که توی بغلم داشتم بازی می‌دادم، یک لحظه، به چهره‌اش که خیره شدم، احساس کردم تمام وجودم بهم ریخت. تعجب کردم که چرا این‌طوری شدم. طولی نکشید که ایشان شهید شد. خبر شهادتش هم حدوداً شب، ساعت ۵/۱۱ بود؛ ما رفته بودیم بالا بخوابیم. من دیدم تلفن زنگ زد. همین‌طور سراسیمه تلفن را برداشت، دیدم محمد آقاست. [برادر شهید]. پرسیدم؛ چی شده؟ گفت: برادرم یک خورده مصدوم شده، باید بیاوریمش تهران. حالا نگو از ساعت ۶ عصر به این طرف بچه‌ بسیجی‌های محل همه می‌دانند! محمد آقا گفت: ایشان مصدوم شده، ولی برایم مسجل شده بود که قضیه، چیز دیگری است... ولی خب، پروردگار عالمیان صبری به ما داد که ما واقعیتش نه از عهده شکر شهادت ایشان برآمدیم، نه از عهده شکر صبر خودمان. اصلا فکر نمی‌کردم که بعد از ایشان لحظه‌ای بتوانم تاب بیاورم. گفتم؛ عصای دستم بود!... فقط من همیشه می‌گویم؛ خداوندا! یک توفیقی بده شهدایی که با دست‌مان دادیم، با پا خونشان را پایمال نکنیم؛ پیرو راهشان باشیم. حالا من نمی‌دانم پروردگار عالمیان چقدر دعایمان را مستجاب کند.

گفتگو از: علی اکبر بهشتی

ادامه دارد...


برچسب‌ها: دفاع مقدس, شهدا
نگارش در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط تنهاترین سردار

 

 

 

در ادامه ....

در یك اتفاق بسیار عجیب پیر زنی چینی با 92 سال سن بچه‌ای به دنیا آورد. در سال 1948 هنگامی‌كه این زن حامله بوده است، بچه‌اش می‌میرد و پزشكان می‌گویند كه باید جنین را از شكمش خارج كنیم اما چون پول آنرا نداشت، كلا موضوع رو رها می‌كند و به مدت حدود 60 سال آنرا با خود حمل می‌كند.

 
 
در این مدت بچه به سنگی آهكی تبدیل شده است. پزشكان بر این باورند كه به علت بزرگ بودن اندازه بچه امكان جذب آن توسط بدن نبوده است بنابراین پروسه تبدیل آن به آهك به منظور جلوگیری از عفونت در داخل بدن ایجاد می‌شود. گفته می‌شود تنها تا بحال ۲۹۰مورد از پدیده آهكی شدن در دنیا ثبت شده است.

 


برچسب‌ها: جالب و دیدنی, خبر
نگارش در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط تنهاترین سردار

نگارش در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط تنهاترین سردار

38 سال قبل در چنین روزهایی اولین تلفن همراه در دنیا در معرض دید مردم قرار گرفت و موجب تعجب و حیرت شهروندان نیویورکی شد.
به گزارش خبرگزاری مهر، تلفن همراه در 15 سال گذشته زندگی مردم دنیا را دگرگون کرده و به نزدیکترین ابزار فناورانه به انسان تبدیل شده است.

اما اولین تماس با تلفن همراه 38 سال قبل در چنین روزهایی انجام شد. این تماس در سوم آوریل 1973 توسط مارتین کوپر، پدر موبایل انجام شد.

کوپر که در آن زمان 44 سال داشت یک نمونه آزمایشی تلفن همراه را برای یک پیاده روی در خیابانهای نیویورک بیرون برد و یک تماس انجام داد.

طبیعی است که واکنش مردم با دیدن این دستگاه عجیب که در آن موقع ابعاد بسیار بزرگی داشت دیدنی بود. مردم با دیدن اولین موبایل تاریخ با تعجب و حیرت مارتین کوپر را تماشا می کردند.

کوپر که امروز 82 سال دارد با یادآوری این خاطره اظهار داشت: "همانطور که در خیابان قدم می زدم با تلفن حرف می زدم. نیویورکیها با نگاهی متعجب و متحیر به کسی خیره شده بودند که درحالی که راه می رفت با تلفن صحبت می کرد."

وی در خصوص واکنشهای مردم گفت: "مردم در برابر این ابزار شگفت زده شده بودند. آن چیزی ورای تصورات بود. اما مردم از اینکه می دیدند می توان این دستگاه را به گوش چسباند، راه رفت و با تلفن با این و آن تماس گرفت کاملا بهت زده شده بودند."

وی افزود: "ما در سال 1973 کنفرانس مطبوعاتی برگزار کردیم و من تلفن همراه را به خانم خبرنگار جوانی دادم و به او گفتم با فردی تماس بگیرد. او گفت: می توانم با مادرم در استرالیا تماس بگیرم؟ و من گفتم: البته که می شود. و او تماس گرفت. آن زن پس از تماس تلفنی کاملا متعجب شده بود. او نمی توانست تصور کند چگونه این ابزار کوچک توانسته است نیمی از جهان را دور بزند و مستقیما تماس وی را با مادرش برقرار کند. نیویورکی های ریزبین نیز با دهان باز در آنجا ایستاده بودند."

کوپر ادامه داد: "پذیرش این دستگاه جدید کاملا شگفت آور بود. ما دومین نمایش را در اوایل دهه 1980 و زمانی اجرا می کردیم که رئیس شرکت ما در واشنگتن بود. او دستگاه جدید را به جورج بوش پدر نشان داد و وی نیز به شدت تحت تاثیر آن قرار گرفت. او گفته بود: خوب من باید این را به "ران" نشان دهم. و می دانید که پس از آن وی تلفن را به رونالد ریگان نشان داد. ریگان با دیدن تلفن گفته بود: چه چیز مانع می شود ما از این تلفن نداشته باشیم؟"

پدر موبایل توضیح داد: "به یاد می آورم که در 1973 حتی تلفنهای بی سیم هنوز وجود نداشتند حالا تلفنهای همراه که جای خود داشت. من چند تماس داشتم. مثلا یکی از آنها را هنگام عبور از عرض خیابان با خبرنگار رادیو یورک انجام دادم که احتمالا یکی از خطرناکترین کارهایی بود که در تمام زندگی ام انجام داده ام."

مارتین کوپر که مدیر کل بخش سیستمهای ارتباطاتی شرکت موتورولا بود اولین تماس خود را در این روز با "جوئل. اس. انگل "، رئیس بخش تحقیقات "لابراتوارهای بل" شرکت AT&T که در واقع مهمترین رقیبش بود انجام داد.

براساس گزارش دیلی میل، کوپر به شماره دفتر رقیب خود زنگ زد و گفت که موتورولا در توسعه اولین تلفن موبایل از "بل" پیش افتاده است.

براساس گزارش دیلی میل، دستگاه کوپر بسیار سنگین بود و حدود 1.4 کیلوگرم وزن داشت و البته شبیه به یک "آجر" بود.
این دستگاه 10 سال بعد در سال 1983 درحالی که وزن آن به نیم کیلو کاهش یافته بود با قیمت بالای 3 هزار و 500 دلار وارد بازار شد.

کوپر در سال 1992 شرکت ArrayComm فعال در توسعه فناوری بی سیم را تاسیس کرد.
 

اولين تماس با موبايل
اولین روز تماس تلفنی در میان مردم با استفاده از اولین تلفن همراه



مارتین کوپر 38 سال بعد

تكامل موبايل


برچسب‌ها: خبر
نگارش در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط تنهاترین سردار
حجت‌الاسلام نصوری به فارس خبر داد
اعزام 100 کارشناس مهدویت به مناسبت آغاز امامت حضرت مهدی(عج)

خبرگزاری فارس: معاونت تبلیغ و ارتباطات مرکز تخصصی مهدویت حوزه علمیه گفت: همزمان با سالروز آغاز امامت حضرت ولی‌عصر(عج) بیش از یک‌صد کارشناس ارشد مهدویت به سراسر کشور اعزام خواهند شد.

خبرگزاری فارس: 
اعزام 100 کارشناس مهدویت به مناسبت آغاز امامت حضرت مهدی(عج)

حجت‌الاسلام والمسلمین محمدرضا نصوری معاونت تبلیغ و ارتباطات مرکز تخصصی مهدویت حوزه علمیه قم در گفت‌و‌گو با خبرنگار آیین و اندیشه فارس با اشاره به اینکه به مناسبت 9 ربیع‌الاول (پنج‌شنبه 13بهمن) سالروز آغاز امامت اباصالح‌المهدی عجل الله تعالی فرجه‌الشریف سراسر کشور شاهد حضور کارشناسان ارشد مهدویت خواهند بود، ابراز داشت: بیش از 100 کارشناس ارشد بنیاد فرهنگی مهدی موعود(عج) و مرکز تخصصی مهدویت به سراسر کشور اعزام خواهند شد.
وی افزود: این کارشناسان روز چهارشنبه 12 بهمن ماه جاری (8 ربیع‌الاول) در مدارس، پنج‌شنبه 13 بهمن (9 ربیع‌الاول) در مساجد و 14 بهمن (10 ربیع‌الاول) در مصلی نمازجمعه به مناسبت سالروز آغاز امامت حضرت ولی‌ عصر(عج) به ایراد سخنرانی خواهند پرداخت.
حجت‌الاسلام نصوری در خصوص موضوع سخنرانی کارشناسان مهدویت، اظهار داشت: موضوعاتی نظیر بیعت دوباره با امام زمان (عج)، تقویت روحیه اطاعت پذیری منتظران مهدی و ترسیم وظایف منتظران محورهای سه‌گانه سخنرانی کارشناسان مهدویت را تشکیل می‌دهد.


برچسب‌ها: خبر
نگارش در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط تنهاترین سردار
دیدگاه‌های متناقض نامزد‌های جمهوریخواه آمریکا درباره برنامه هسته‌ای ایران

خبرگزاری فارس: موضوع تنش میان ایران و آمریکا در هفته‌های اخیر از مسئله هسته‌ای و برگزاری رزمایش نظامی در خلیج فارس گرفته تا اعمال تحریم‌های یکجانبه و ترور دانشمندان هسته‌ای، یکی از مسائلی بود که نامزد‌های جمهوری‌خواه مواضع مختلفی اتخاذ کردند.

خبرگزاری فارس: 
دیدگاه‌های متناقض نامزد‌های جمهوریخواه آمریکا درباره برنامه هسته‌ای 
ایران

به گزارش مانیتورینگ فارس، در حالی که کمتر از یک سال به برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری آمریکا در سال 2012 باقی مانده نامزد‌های جمهوری خواه برای تعیین نامزد نهایی خود جهت رقابت با "باراک اوباما" رئیس جمهور آمریکا در تلاش هستند.

از بین 7 نامزد اولیه جمهوری‌خواه که در آنها یک زن هم دیده می‌شد تنها 4 نامزد به نام‌های "نیوت گینگریچ"  رئیس سابق مجلس نمایندگان، "میت رامنی" فرماندار سابق ایالت ماساچوست، "ران پال" سیزده دوره نماینده ایالت تگزاس در کنگره و "ریک سنتروم" نماینده سابق سنای آمریکا باقی مانده اند.

در حالی که بحران، رکود اقتصادی و مشکلات بیکاری روبه رشد در آمریکا موجب شده تا شعار‌های تبلیغاتی و مناظره‌های تلویزیونی این افراد پیش از برگزاری انتخابات درون‌حزبی بیشتر بر پایه سیاست داخلی و حل مشکلات داخلی به ویژه بیکاری متمرکز شود اما گه‌گاهی موضع‌گیری‌های آنها پیرامون مسائل سیاست‌خارجی در کانون توجه افکار عمومی و رسانه‌ها قرار می‌گیرد.   

موضوع تنش میان جمهوری اسلامی ایران و آمریکا در هفته‌های اخیر از مسئله هسته‌ای و برگزاری رزمایش نظامی در خلیج فارس گرفته تا اعمال تحریم‌های یکجانبه و ترور دانشمندان هسته‌ای، یکی از مسائلی بود که نامزد‌های جمهوری‌خواه در بعد سیاست خارجی دیدگاه‌ها و مواضع مختلف و گاها متضادی را اتخاذ کردند.

به نظر می‌رسد از بین 4 نامزد جمهوری‌خواه، "ران پاول" اگرچه انتقاد‌هایی را به سیاست‌های اوباما وارد کرده اما در مساله ایران همچنان معتقد به مذاکره، دیپلماسی و حل مسالمت‌آمیز موضوع هسته‌ای است و به صراحت اعلام کرده آمریکا تاکنون هیچ مدرک و شواهدی دال بر نظامی‌بودن برنامه هسته‌ای ایران ارائه نکرده است.
 
*ران پال: ایران بمب هسته‌ای ندارد/ آمریکا از حمله به ایران بپرهیزد
 
"ران پال" در گفتگویی با شبکه تلویزیونی در سی‌بی‌اس اعلام کرد بزرگترین خطر برای ما برخورد افراطی با پرونده هسته‌ای ایران است. ایران بمب ندارد چون هیچ سندی در این زمینه وجود ندارد. بنابراین واکنش افراطی و سخن گفتن از حمله به ایران، بسیار خطرناک است.

ران پل در ادامه سخنان خود گفت سیاست خارجی آمریکا ممکن است به افزایش خشم آمریکایی‌های مخالف جنگ و دیگر کشورهای صلح جو منجر شود و تبعات وخیمی برای ایران داشته باشد.

این در حالی است که نامزد‌های دیگر جمهوری‌خواه همانطور که انتظار می‌رفت مطابق با سیاست‌های افراطی و جنگ‌طالبانه حزب خود، گزینه نظامی و حمایت از تروریسم دولتی در برخورد با موضوع هسته‌ای ایران را مناسب‌تر از مذاکره و دیپلماسی دانسته‌اند.
 
*ریک سنتروم: ترور دانشمندان هسته ای ایران کار جالبی است!
 
"ریک سنتروم" سناتور جمهوری‌خواه در کمپین خود در "پارولینای جنوبی" بار دیگر بر تعهدات ایالات متحده در قبال امنیت رژیم صهیونیستی تاکید کرد  و در اظهاراتی که بیانگر نقش واشنگتن در تروریسم بین المللی بود از طرح ترور دانشمندان هسته ای ایران استقبال کرد.  

سنتروم در اینباره گفت: در مواقعی شاهد بودیم دانشمندان ایرانی که روی برنامه هسته‌ای این کشور کار می‌کردند کشته شدند؛ صادقانه بگویم که این موضوع بسیار کار جالبی است.

وی افزود: فکر می‌کنم باید پیامی شفاف به دانشمندان روسیه، کره شمالی و ایران بدهیم که اگر بخواهند به برنامه ایران جهت دستیابی به بمب کمک کنند، در امان نخواهند بود.
 
*نیوت گینگریچ: به عنوان آخرین چاره پالایشگاه‌های نفت ایران را بمباران کنید
 
نیوت گینگریچ رئیس سابق مجلس نمایندگان امریکا نیز در اظهاراتی مشابه تأکید کرد: «عملیات محرمانه علیه برنامه هسته‌ای ایران از جمله ترور دانشمندان هسته‌ای این کشور باید افزایش یابد».

وی علاوه بر تأکید بر ترور دانشمندان هسته‌ای ایران گفت که ما باید بطور جدی درباره نحوه تغییر رژیم و نه فقط حمله کردن به آن سخن بگوییم.

گینگریچ همچنین در یک مناظره انتخاباتی در واشنگتن از حزب جمهوری‌خواه این کشور خواستار اقدام نظامی علیه پالایشگاه‌های ایران به منظور توقف برنامه صلح آمیز هسته‌ای این کشور شد و گفت که آمریکا باید به عنوان "آخرین چاره" پالایشگاه‌های ایران را بمباران کند.

وی در ادامه مدعی شد آمریکا می‌تواند "ظرف یک سال با قطع صادرات بنزین به ایران و نابود کردن تنها پالایشگاه این کشور، ایران را شکست دهد."
 
*میت رامنی: آمریکا با حمله نظامی به ایران قابلیت‌های خود را نشان دهد
 
"میت رامنی"  فرماندار سابق ایالت ماساچوست نیز با انتقاد از سیاست اوباما در قبال ایران گفت که "باراک اوباما" رئیس جمهوری آمریکا نتوانسته رویکردی قاطع را در قبال ایران اتخاذ کند.

وی در ادامه رویکرد خصمانه خود علیه ایران تاکید کرد که در صورت پیروزی درانتخابات برای توقف برنامه هسته ای ایران هر اقدامی را حتی حمله نظامی انتخاب می کنم.

رامنی تصریح کرد که "ایران برنامه هسته‌ای خود را بدون تحریم‌های فلج‌کننده دنبال کرده است... و او [اوباما] نتوانسته با ارائه برنامه‌ای به ایران نشان دهد که ما از این ظرفیت برخورداریم تا با استفاده از ابزار نظامی ایران را از دستیابی به جنگ‌افزار هسته‌ای بازداریم."

البته به نظر می‌رسد در ساختار سیاسی آمریکا که قدرت لابی‌ها و گروه‌های نفوذ درعرصه تصمیم‌ سازی‌ کلان به ویژه سیاست‌خارجی مشهود و چشمگیر است، تغییر فرد و انتقال قدرت به حزب دیگر تغییری در تصمیم‌گیری‌های سیاست‌خارجی ایجاد نکند.

همانطور که باراک اوباما در شعار‌های انتخاباتی قبل از انتخابات ریاست جمهوری سال 2008 از سیاست تغییر در همه زمینه‌ها به ویژه مساله ایران سخن می‌گفت اما با گذشت نزدیک به 3 سال از ریاست وی به نظر می‌رسد اولین رئیس جمهور سیاه‌پوست آمریکا همچنان در مسیر همتایان سابق جمهوری خواه حرکت می‌کند.


برچسب‌ها: خبر
نگارش در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط تنهاترین سردار
رئیس شرکت نفتی شل:
اروپا در بازی تحریم نفت ایران بازنده است

خبرگزاری فارس: رئیس شرکت شل در پاسخ به پرسشی در خصوص اینکه چه کسی از تحریم اروپا علیه ایران منتفع و یا متضرر خواهد شد گفت از نقطه نظر صرفا تجاری، مصرف کنندگان بازنده هستند، زیرا این مسئله موجب بی ثباتی بیشتر و افزایش قیمت نفت می شود.

خبرگزاری فارس: 
اروپا در بازی تحریم نفت ایران بازنده است

به گزارش گروه اقتصاد بین الملل فارس به نقل از رویترز، پیتر ووسر، رئیس شرکت رویال داچ شل روز جمعه اعلام کرد، این شرکت تحریم نفتی ایران توسط اروپا را اجرا خواهد کرد، اما زمانی را برای مطالعه جزئیات این تحریم ها که احتمالا قیمت های نفت را بالاتر خواهد برد، نیاز دارد.
ووسر که در مجمع جهانی اقتصاد در داووس سویس سخن می گفت، اظهار داشت: «ما یک شرکت اروپایی هستیم و بنابراین از تحریم ها متاثر می شویم. ما مسلما به این تحریم ها پایبندیم و آنها را اجرا خواهیم کرد. من باید تمام جزئیات را بررسی کنم تا ببینم اوضاع در طی چند ماه آینده چگونه پیش خواهد رفت.»
وی در پاسخ به سوال خبرنگاران در خصوص اینکه چه کسی از اقدامات اروپا منتفع  و یا متضرر خواهد شد، گفت: «از نقطه نظر صرفا تجاری، بازندگان مصرف کنندگان هستند، زیرا در پایان روز این مسئله موجب بی ثباتی بیشتر و افزایش فشار بر بهای جهانی نفت می شود.»
به گفته منابع مطلع در بازار انرژی، شرکت شل با خرید روزانه حدود 100 هزار بشکه نفت از ایران در اروپا ، یکی از بزرگترین مصرف کنندگان نفت خام این کشور به شمار می رود. این شرکت همچنین در آسیا بر اساس قراردادی که با شرکت ژاپنی شووا شل که در ماه مارس زمان آن به اتمام خواهد رسید، روزانه 100 بشکه نفت دیگر از ایران خریداری می کند.
ووسر گفت، مدتی را با خالد الفلیح رئیس شرکت سعودی آرامکو در نشستی با حضور مقامات سیاسی و اقتصادی در سویس بوده است، اما وی از بیان این موضوع که آیا از عربستان در مورد تامین نفت بیشتر برای جایگزینی با نفت ایران درخواستی کرده یا نه، امتناع کرد.
ووسر همچنین گفت: «ما همکاری عظیمی با شرکت آرامکو در سطح جهان داریم.»


برچسب‌ها: خبر
قالب وبلاگ